حكيم زجاجى
462
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به غايت رهى را نكو داشتى * دمى از خودش « 1 » دور نگذاشتى 5 مرا ميرى شاعران داده بود * به رويم در كام بگشاده بود مرا بر سر گردنان مير كرد * همه كارها را به تدبير كرد بيفزود پيش سران آب من * بدى درگه شاه محراب من چو تيغ از ميان بنده را بركشيد * وزاو بنده انبارها زر كشيد مرا بر فلك برد چون آفتاب * به جوى مرادم روان كرد آب 10 مشرف تنم را به تشريف كرد * مرا آن جهاندار تعريف كرد ز خاكم به گردون رسانيد سر * سرافراز گشتم از آن تاجور به من غله آن شه به انبار داد * برش گر شدم نيمهشب بار داد به خروار زر دادى آن شه به من * رسيدى از او سيم مثل [ سمن ] به يزدان كه افزون بدى از هزار * نيايد پراكنده گفتن بهكار 15 مرا مدح گفتى به نظم روان * كه خسرو جوان بود و روشنروان چو خوردى مى ناب آن كامياب * به من شمس كردى به مجلس خطاب نشاندى رهى را به پهلوى خويش * نخواندى كسى را دگر سوى خويش سخنها به من گفتى اندر نهان * نپوشيدى از بنده سود و زيان يكى روز با او بدم شادمان * ببردند شه را سوى . . . 20 يكى مهربان بود محمود نام * جوانى سرافراز با نام و كام دو روز و شبى پيش او بود شاه * طرب كرد و مى خورد خسرو پگاه به هنگام پيشين چو سرمست شد * فلك در بر همتش پست شد ببخشيد چندان گهر تاجور * كه شد كوهها را مرصع كمر چو فارغ شد از بخشش آن شهريار * مرا گفت برخيز اى نامدار 25 به فرمان آن شاه برخاستم * به مهرش دل و جان بياراستم برون رفت آن كامران برنشست * چو سروى و بويا ترنجى به دست مرا گفت كاى خوشسخن برنشين * بگفتم ندارم به شاه اسب و زين مرا گفت بر بار [ ه ] گيرم قرار * شو اى مهربان زود . . .
--> ( 1 ) خودم